سفرنامه

سفر به غرب ۲ ، پاوه

توی سفر اخیرم به منطقه پاوه با خانواده ای همراه شدم که برنامه این سفر کاملا فشرده رو که قاعدتا باید سفری خسته کننده باشه تغییر دادسفر جاده ای
من توی این سفر با اتوبوس بسمت پاوه رفتم ، کسایی که منو میشناسن میدونن که من به سختی با کسی صمیمی میشم
و یا برام جلب توجه میکنه این سفرهم از این قاعده مستنثنی نبود برام اما این خانواده بامزه همه معادلات منو عوض کرد .اگه از جزییات بخوام بگم اینکه خب سفر با اتوبوس یعنی سفر با ۴۵ نفر ادمی که نمیشناسی و تا رسیدن به مقصد باید زمانی باهاشون به اشتراک بزاری ، حالا اگه نوع سفرتم سیاحتی باشه دیگه، واویلاست افراد مسنی که این مسافرتو خیلی حوصله سربرش میکنن.
اما از قضا صندلی من توی این سفر کنار خانواده ۶ نفری بود که این سفر کاملا برام جذاب کرد .یه مادر یه پدر یه دختر یه پسر بهمراه پسر عمو و مادر زن خانواده مد نظر منو تشکیل میدادند .مادر و پدر یه زوج جوونی بودن که احتمالا بیشتر ۸ سال از ازدواجشون نمی گذشت، چرا که بچه بزرگترشون دختر میگفت که امسال میره کلاس دوم ابتدایی .اوصولا میگن که شیرینی یک زندگی به داشتن بچس چیزی که باهاش مخالفم اما ان مورد واقعا استثنا بود .بیاید تصور کنید پسر بچه ۳ یا ۴ ساله کاملا شیطون بهمراه خواهرش که باید ۸ سالش باشه و پسرعموشون که فکر میکنم بیشتر از ۱۴ سال نداشت چجور وصله ناجوری میتونن باشن اونم تو سفری سیاحتی به منطقه غرب اما همین ناجور بودن بود که همه چیز بامزه میکرد.

تو هرخانوادهای اصولا بچه بزرگتر یجورایی موش آزمایشی برای پدر و مادر به حساب میاد که اشتباهاتشون و توی بچه های بعدی تکرار نکنن ، اما تو خانواده مد نظر من ویا بچه بزرگتر همین پسر عمو بود .
این پسرعمو اسمش جواد بود پسری که موهاشو تقریباً با نمره صفر زده اما تازه داره مو درمیاره مامور مراقبت از بچه هابود در طول سفر .
بنده خدا همه کاری میکرد مخصوصاً مراقبت از عضو کوچیکه خانواده حسین .
حسین پسری که از دیوار راست بالا میرفت ، از حق نگذریم ایده های کاملا خلاقانه ایم برای شیطنتاش داشت .
اما این آقا جواد قصه ما القاب جالبیم داشت ،

مثلا آق جواتی شوکلاتی ، آق جواتی خیلی لاتی (:
این جواد بنده خداهم گویا القابشو کاملا پذیرفته بود و خوششم میومد.
در طول سفر ۴ روزه ما از شهرای مختلفی عبور کردیم ، روز آخر به شهر پاوه رسیدیم . اگر “فیلم چ ” دیده باشید ، فیلم توی ستا لوکیشن مختلف توی شهر پاوه میگذره که از قضا برنامه ماهم توی همین ستا لوکیشن برگزار میشد .

قاعده مسافراتی سیاحتی رفتن به بازار هم هست .روبروی بازار چهارراهی بود و اونطرف چهارراه ادامه مسیری بود که میگفتن عراقی ها از این مسیر وارد شدن . جالبه قضیه این بود که درست روبروی بازار با تصویری روبروشدم که در نوع خودش جالب بود .
پاوه

رویایت را آزاد انتخاب کن .

عجب (:
توی هر سفری همیشه خرید سوغاتی از اوجب واجبات به حساب میاد اونم برای ما ایرانی ها . هر مسافرتی هم که خانوادگی باشه پدر خانواده با استفاده از نظرات همسرش برای سایر بستگانشون سوغاتی میخرن .خیلیام هستن که برای خودشون خرید میکنن .
اما نکته ای که این سفر داشت این بود که فهمیدم خرید برای خود آدم تا چه خد میتونه توی روحیه تاثیر گذار باشه . این آقا جواد بنده خدا توی بازار پاوه رفت خرید کنه ، سوغاتیاشو که برای خانوادش میخواست خرید اومد و سوار اتوبوس شد . یهو یادش اومد که برای خودشم خرید داره دقیقا توی دقیقه ۹۰ مثل همه ما ایرانی (: رفت خرید .
اوصولا سرک کشیدن توی قسمت های خصوصی زندگی هر آدمی اصلا کار درستی نیست اما وقتی که تاثیر گذار باشه توی روحیه نمیدونم میشه ازش گذشت با نه .
جواد در دقیقه ۹۰ رفت خرید و برگشت اما چیزی که برای خودش خریده بود اینقدر توی روحیش تاثیر داشت بطوری که پسری که توی سه روز قبل لب از لب باز نمیکرد تبدیل شد به آدمی اجتماعی .
تا حالا فکر کردین که لباس زیر تا چه حد میتونه روحیه بخش باشه ،اگه تاحالا به این موضوع فکر نکردین ب ادامه ماجرا توجه کنید (:
جواد اومد بالا ، عموش پرسید چی گرفتی ، جوادم دست کرد توی کیسه ای ک همراش بود شورتاشو درآورد نشون داد عمو اینارو خریدم (:
در ادامه مسیر تا تهران شروع کرد به تعریف کردن از این که چطوری شورتاشو خریده ، آقا من مسافرم ، تنهام ، پولم کمه شورتم ندارم این چنتارو میخوامو … خلاصه به هر ضرب و زوری خریده با خودش آورده بود .
این قضیه توی مسیر برگشت تبدیل شده بود به دستمایه ای برای شوخی .
جواد شورتت کو (: بین حاضرین توی اتوبوس که کسی همچین علاقه ای نداشت که بخواد بگه اما این دوتا بچه های عموش بودن که کلی با این قضیه حال میکردن ، دنبال این شورت میگشتن .
نکته اخلاقی که برای من داشت این بود که فهمیدم لباس زیر هم میتونه تا چه حد در تغییر روحیه آدما موثر باشه .


پ ن:این نوشته شامل دو بخش مجزا میشد که قسمت اول راجع به خود سفر و قسمت دوم اتفاقات بامزه توی سفر بود که به دلایلی از انتشار قسمت اول منصرف شدم ، اما شاید یروزی دوباره منتشرش کردم .

پ ن : عکس های این مجموعه رو توی قسمت اول قرار دادم که با اون منتشر میشه .

اخلاق دینی، اخلاق غیر دینی، جامعه ما

این مطلب از وبلاگ جادی بطور کامل باز نشر میکنم چرا که نکته هایی داره که بسیار قابل تفکر هستن .


آروین نوشته:

چون یکی‌ از انبار‌های آمازون نزدیک محل زندگی‌ ما تو پرینستون هستش ما شانس خیلی‌ زیادی داریم که خیلی‌ از خرید‌ها را در همان روز دریافت کنیم. همون Same Day Delivary.

مدتی پیش من یه لنز عکاسی پرتره سفارش دادم با محافظ که در مجموع میشد ۲۶۰ دلار و خواستم که همون روز به دستم برسه، خوشبختانه یا متاسفانه با یک روز تاخیر به دستم رسید، با آمازون تماس گرفتم و موضوع رو گفتم اول که کلی‌ عذر خواهی‌ کرد، بعدش از من پرسید که چه جوری می‌تونه جبران می‌کنه و بعد از کمی‌ بحث کّل خرید رو بهم هدیه داد و ظرف سه روز پول کّل رو به حسابم برگردوند و این تجربه باعث شد که من بیشتر و بیشتر به آمازون علاقه ماند بشم و تقریبا همه خرید هام رو از اونجا می‌کنم.

ازش اجازه گرفتم اینجا بنویسم که فروشگاه‌های ما ببینن و یاد بگیرن و البته خود آروین هم یادآوری کرده که:

داشتم به تفاوت خدمات پس از فروش آمریکا و ایران در ادامه داستان آمازون فکر می‌کردم گفتم شاید این نکته هم جالب باشه، یه اتفاقی‌ که بین بعضی‌ از دوستان هموطن اینجا هم وجود داره که یک خرید آنلاین ۵۰۰-۶۰۰ دلاری از فروشگاه‌هایی‌ که زیاد سخت گیر نیستن (مثل آمازون) انجام میدان، بعد درخواست ارسال با پست میدان و چون اکثرا روز‌ها سر کار هستن مامور پست بسته رو جلو در خونه میذاره، وقتی‌ بسته رسید به فروشگاه اطلاع میدان که چنین بسته‌ای دریافت نکردن،فروشگاه هم معمولا یکبار دیگه بسته رو ارسال می‌کنه، اون وقت بسته دوم رو پس میدان و پول کامل رو دریافت می‌کنن. نتیجه اینکه صاحب خرید به صورت مجانی‌ میشن …

من فکر می‌کنم چون درصد خیلی‌ کمی‌ این کار رو انجام میدان، فروشگاه در آخر روز ضرر نمیکنه و به کارش ادامه میده و سیاست مشتری مداری رو دنبال می‌کنه اما اگه اکثر افراد یک جامعه همیشه به این فکر باشن که چه جوری می‌تونن زرنگی کنن یا از نواقص قانونی بشترین سود رو ببرن خوب کسب و کار‌ها ضرر می‌کنن، و شاید نتونن همیشه به این فکر کنن که چه طور مشتریشون رو شاد کنن.

این که زرنگی شخصی من باعث ضرر جمعی ای می شه که جلوی زرنگی‌های آتی من رو می‌گیره چیزی است در فلسفه اخلاق که ما اکثرا ازش آگاه نیستیم. اگر یک خودرو یک سبقت بد بگیره، خب خودش جلو می افته ولی ترافیک درست می کنه. حالا اگر همه به این بی اخلاقی عمل کنن و دنبال سود شخصی خودشون باشن، کل صدمه ای جدی می‌خوره و همه ضرر می کنن (حتی کسی که سعی کرده با زرنگی جلو بزنه).

فرض کنید سه نفر لازمه یک ماشین رو هل بدن و هدفشون اینه که ماشین به تعمیرگاه برسه: یک نفر در سمت چپ، یک نفر در سمت راست و یک نفر در پشت ماشین. این سه نفر همدیگه رو نمی‌بینن و در نتیجه هل دادنشون فقط وابسته به اخلاق است. حالا اگر یک نفر هل نده و فقط ادای هل دادن در نیاره خب «به نفعش» می شه و دو نفر دیگه با تلاش بیشتر ماشین رو به مقصد می‌رسونن ولی اگر دو نفر «زرنگ باشن» و هل ندن، کلا ماشین به مقصد نمی‌رسه و همه ضرری بسیار بزرگتر می‌کنن.

یکی از مشکلات متعدد جامعه ما اینه که دینی که قرار بوده ازش اخلاق بگیریم، به دلایل بسیار در عملکرد «اخلاق سازی» اش موفق نبوده و از اونطرف اخلاق مدرن که مبتنی بر درک و شعور آدم‌ها و درک نفع جمعی و قرارداد بین انسان‌ها است اصولا تدریس نمی شه که هیچ، تحقیر هم می‌شه تا تکرار بشه که «اگر دین نباشه، همه همدیگه رو می‌خورن» و در نتیجه در جامعه ای هستیم که اطرافمون می‌بینیم. جامعه ای که توش کسی درکی از این نداره که زرنگی شخصی اش منجر به از بین رفتن خدمات مبتنی بر اعتماد می شه و هر کس هر جا هست فکر می کنه باید در لحظه حداکثر سود رو از موقعیتش ببره؛ بدون حضور ترس‌های مبتنی بر دین و بدون حضور دلگرمی‌های مبتنی بر اخلاق.


پی نوشت :

پارگراف آخر نوشته ، عجیب نیاز به فکر داره که چرا اینطور شد ، ما قرار نیست که همدیگرو قضاوت کنیم بلکه قرار بهم کمک کنیم تا جامعه ای بهتر داشته باشیم ، چرا که چه بخوایم چه نخوایم این جامعه  ماست اگر خودمون به فکرش نباشیم هیچ کسم نیست .

ترافیکنامه

دیروز بارون در تهران بارید . بارونی حسابی که ریه های گرفته شهر مارو بهش بعد از مدت ها ارامشی داد. با چرخی توی فضاهای مجازی به دو دسته پیام منتشر شد رو به رو میشید که یا از بارون مینالن یا عاشقانه باهاش حرف میزنن .

به همین مناسبت این شعر از جلال رفیع که در وبلاگ از طنز منتشر شده بازنشر میکنم که مرحمی باشه به اوضاع احوال این روزهامون با اینکه به شخصه بسیار به پاییز علاقمندم  (:


چنين گفت فردوسي پاكزاد
ـ كه رحمت بر آن پاك تنديس  باد!ـ

بسي رنج بردم در اين سال سي
زدودِ تريلي،‌دَمِ تاكسي!

نديدم من از دهر غير از ستم

 نخوردم در اين شهر، جز دود و دم

به «ميدان فردوسي» و «لاله‌زار»
دگر «شاهنامه» نيايد به كار

در اين شهر آشفته بدسرشت،

 «ترافيكنامه» ببايد نوشت!
*‌*‌*‌
سحر چون برآيد بلند آفتاب ،
كند چرخِ گردنده پا در در ركاب

بسي لشكر از وانت و كاميون
فرستد مرا بر سر، اين چرخِ دون

اتوبوس و پيكان و بنز و ژيان
همه گردِ ميدان و من در ميان

به پا گشته هنگامه رستخيز
به هر سو كسان اند در جستخيز

شده محشرِ شير هر جا عيان
خيابان، خرابان شده بي‌گمان

تو گويي به هر سو، پياده سوار
گرفته مرا دامن از هر كنار

بسي لشكر از آدم و آهنم
زده چنگ بر زير پيراهنم

ز آدم، ز آهن، ز ريز و درشت
يكي پشتِ زين و يكي زين به پشت

به ميدان فردوسي از چارسوي
مرا گوش بخراشد اينهاي و هوي

چه گويم، چه پیش آيد از چرخِ دون
مرا بر سر اكنون در اين آزمون

سپاهِ ترافيك، بين صف به صف
به ميدانِ فردوسي از هر طرف

تو گويي كه اكنون به آوردگاه
فرستاده لشكر، «ترافيك شاه»

زهر سو سپاهي رسد فوج فوج
چو دريا كه آرد به هر موج موج

يكي لشكر از «توپخانه»  روان
به ميدان فردوسي و بعد از آن

خروشان و غراّن و شيپورزن
سپاهِ گرانِ «سپهبد قَرَن»

زپيكان و پاترول، ژيان و رنو
زبنز و ز نيسان و گلف و پژو

«ز سُم ّستوران در آن پهن دشت
زمين شد شش و آسمان گشت هشت»

بسي لشكر اينجا است اندر برم
مگر بنده سرتيپ و سرلشكرم؟!

زسعدي و حافظ به صد پيچ و تاب
بدين سو روان لشكرِ بي حساب!

زبالا و پايين و از غرب و شرق
همي آمد و رفت، چون باد و برق

روان لشكري از اتوبوس شد
هجوم آور از «تخت طاووس» شد!

تريلي ز «فوزيه» آمد چو ديو
كه از مرد و از زن برآمد غريو

چه گويم چه ها آيد از چرخِ پير
مرا بر سر اكنون در اين هيرو وير

چو همسايه‌ام با وزيرِ «صنا
يع»اش گرچه شد تا حدودي جدا

بگوييد از قول من با وزير
كه همسايه گويد چنين يا وزير

ترافيكِ سنگين، خودش نعمت است
ز سنگين صنايع، يكي صنعت است

دمي كار بگذار و پايين بيا
زماشين به پايينِ ماشين بيا

بيا، پيش‌تر آي، اينجا است صف
ببين محشر شير از هر طرف

اتوبوس، چون مرغ، قدقدكنان
زن و مرد چون جوجه سويش دوان

تو گويي كه اينان، كيان در كيان
همي زاده اند از ترافيكيان

تو گويي كه تاريخ  تاريك بود
بشر از تبار ترافيك بود

فغان زينهمه پاترول، ماترول
امان زينهمه بنزِ بي كنترل

زبار ترافيك، ميدان، خميد
«پل چوبي» و «پيچ شمران» خميد

نيايد دگر از زبان قلم
كه شرح ترافيكِ تهران دهم!

حكيمم، ابوالقاسمم، طوسي‌ام
اگرچه به «ميدان فردوسي»ام

از تخیل تا واقعیت : داستان هایابوسا

خیلی وقت ها پیش میاد که دیدن فیلم یا گوش کردن به موسیقی ایده های جدیدی به ذهن متبادر میکنه . معروفترین اتفاق ممکن داستان افتادن سیب روی سر نیوتن ایده جاذبه رو توی ذهن نیوتن انداخت .اینبار دیدن هایابوسا منو متوجه نکته ای کرد که بد ندیدم ازش بگم :

هایابوسا
هایابوسا ماجرای تصمیم دسته جمعی برای عضویت ژاپن توی باشگاه فضایی دنیاست . فیلم از مخالفت ها میگه ، از شکست ها میگه ، از مشکلات پیش رو میگه و بالاخره از پیروزی میگه از یک اراده دست جمعی برای رسیدن به موفقیت میگه .
شخصیت اول داستان بعد از هایابوسا دختری که به واسطه برادرش وارد سازمان فضایی ژاپن میشه . توی این سازمان میشه مسئول آموزش به بچه ها درباره فضا . در طول فیلم بارها پیش میاد که میخواد به کودکی درباره فضاپیما ها توضیح بده ، اما اینقدر پیچیده میگه که بچه ها هیچی متوجه نمیشن.

داستان فیلم درباره این دختر نیست .همونطور که قبلا هم گفتم راجع اراده جمعی برای رسیدن به هدفی مشترکه ، اینکه بارها تلاش کردن تا به نتیجه ای دلخواه برسن ، همه مردم خواستن و حمایت کردن تا شد.برای من ایده اون دختر توی فیلم جذاب بود ، اینکه بارها روش خودش تغییر داد اینقدر ساده کرد مطالب پیچیده علمی که تونست بچه هارو جذب داستان بکنه و که چرا ما علم رو جذاب نمیگیم ):

من قرار نیست که داستان فیلم بگم به جاش بشدت پیشنهاد میکنم که این فیلم یکبار ببینید .


از تخیل تا واقعیت : داستان هایابوسا:

دلیلی که از این فیلم نوشتم این بود که شاید بهتر باشه ما توی روش آموزش هامون به بچه ها تغییرات اساسی بدیم . بارها تو دانشگاه یا حتی توی مدرسه همه ما دیدیم که معلم یا استاد مبحثی به صورت کلی بیان میکنه و انتظار داره که همه هم متوجه قضیه بشن این در صورتی که انیشتن میگه : اگه میخوای بگی فیزیک فهمیدی باید طوری تعریفش کنی که مادربزرگتم که سواد چندانی نداره بفهمتش .این دلیلی بر بیسواد بودن معلم های ما نیست بلکه تاکیدی به این دارم که ما سخت آموزش میدیم . شاید دلیلش این باشه که نظام آموزشی ما ساختارش طوری که این مشکل بوجود میاره .

همیشه آدما وقتی مطلبی به ساده ترین شکل ممکن متوجه بشن ، درباره اون مطلب تخیل میکنن و وقتی تخیلی شکل بگیره روزی به حقیقت تبدیل میشه . تخیل ضلع گمشده نظام آموزشی ، چیزی که اجازه نمیده بچه های ما رشد داشته باشن .

به یاد مهر

از اونجایی که تقریبا امروز مدرسه ها باز شدن تصمیم گرفتم تا یکم شوخی و جدی از مهر بنویسم .

به یاد مهر

به یاد مهر


امروز صبح وقتی داشتم از دمه در مدرسه ای رد میشدم که حدود ۱۶ سال پیش خودم کلاس اول ابتدایی رفتم ، صحنه جالبی دیدم .تصور کنین که مادرانی که داشتن گریه میکردن پشت سر بچه هاشون و بچه هایی که توی صف وایستادن تا برن سر کلاس [ اخه گریه 🙂 باورش سخته اما حقیقت داره].از قدیم چنتا المان وجود داره که جزو ترسناکترین چیزای اول مهر به حساب میاد یکی این ترانه باز آمد بوی ماه مدرسه ،به معنای واقعی تلویزیون ما این ترانه باید توی ژانر وحشت قرار بده 🙂
در ادامه توی تقسیم بندی در قسمت کسل کننده ترین سخنرانی های روز اول مهر ، من هیچ وقت نفهمیدم چی میگن ، وفکر نمیکنم بچه مدرسه ای های این دوره زمونه
هم چیزی بفهمن .
در کل مدرسه جای خوبیه به چند شرط اول که آموزشی که به بچه ها داده میشه کاربردی باشه « بحثم درباره کاربرد مثلثات در زندگی نیست 🙂 » در باره نیازهای جانبیه که ما نداریم . لزوما همیشه امکانات مهم نیست بیشتر وقتا مدیریت درست منابع ، حمایت و برنامه ریزی چیزهایی که ما له اونها اصلا اهمیت نمیدیم .
در آخرشم توجه شمارو به این ویدیو «نظر بچه درباره اول مهر » که نظرات پسر بچه ای توی استان خراسان جنوبیه جلب میکنم.