آدت نمی کنیم

داشتن تابو در هر جامعه ای وجود داره . فرقی هم نمی کنه که شما تو جامعه بشدت بسته  ای مثل ایران زندگی می کنید یا توی جوامع آزادتری مثل اروپا یا امریکا .

داشتن تابو از عدم آگاهی شروع میشه و در ادامه به دلیل علاقه به حفظ قدرت در مستبدین زمانه تقویت و موندگار میشه ، تا جایی که حتی شکل سنت و گاهی هویت به خودش می گیره .

خیلی از سنت هایی که داریم امروز و به نوعی صحبت کردن در رابطه با اونها به نوعی خط قرمز های جامعه به حساب میاد ، اگر به حساب تحمیل بزاریم فقط به خاطر این هنوز باقی موندن که کسی حاضر به سوال کردن در رابطه با اونها نیست و اگر هم بخواد که حرف بزنه چون اصول یک تفکر سیاسی بر روی اونها سوار شده ، پس تبدیل میشه به خط قرمز هایی که مواجهه با اونها در کمترین حالت توبیخ و تعهد گرفتنه.

در صورتی که جامعه ای پیشرفت می‌کنه که نسبت به مسائل مختلف قابلیت انعطاف پذیری داشته باشه و نظام سیاسی که این قابلیت انعطاف نتونه با خودش هماهنگ کنه محکوم به نابودیه.

قبل تر ها رضا در رابطه با داشتن قهرمان حرف زده بود و جمله ای آورده بود به این مضمون که وای به حال جامعه ای که نیاز به قهرمان داشته باشه .

اتفاقا بشدت معتقدم که جامعه فقط در شرایطی نیاز به قهرمان نداره که تبدیل به آرمان شهر شده باشه ، نه امروز که مدام با انواع خط قرمز ها مواجه هستیم . این قهرمان باید از دل آگاهی آومده باشه در غیر این صورت تبدیل میشه به اشتباهی مهلک برای جامعه اش .

چیزی که به صرف نیاز شخصی تعمیم پیدا کنه به همه و عده ای از روی عدم آگاهی و توجه به اینده لزوما به خاطر پیروی از تابو ها و سنت های قدیمی تر به پیروی از اون شروع به حرکت کنن شاید امروز نه اما در آینده ای نه چندان دور محکوم به نابودی به حساب میاد .

به قولی جمله وای به حال جامعه ای که نیاز به قهرمان داشته باشه تعبیر درست ترش اینطوری که جامعه ای که سطح آگاهی و سواد درش پایین باشه به خودی خود رو به اضمحلال میره . 

این اتفاق رو توی تاریخ وقتی میبینیم بیشتر برامون شکل بانمک داره اما واقعیتی تلخ رو نشون میده ، امثالش زیاد میشه مثال زد ، مثلا ماجرای اختراع ماشین بخار ، ساخته شدن چرخ خیاطی تا …. خیلی موارد دیگه .

قدیمترها هر چیزی رو که درک نمیکردن بهش اسم جادو میدادن ، در بهترین حالت ممکن شخصی که بهش اتهام جادوگری میدادن نفی بلد میشد ، اما در بسیاری از موارد هم شخص اعدام میشد . پس راه حل چی بود ؟

راه حلش سادست ، پیوند نادانسته ها با سنت ها و ایجاد تابو هایی برای حفظ قدرت . امروز هم همون اتفاق به شکل دیگه ای داره میفته بدون اینکه کسی بخواد دربارش حرفی بزنه .

من بارها توی این بلاگ از سکس حرف زدم [که بیشتر جنبه طنز داشته تا بحث آموزشی ]اما به واقع چقدر از ما درباره سکس و رابطه جنسی اطلاعاتی داریم  ؟ چقدر از ما میتونیم درباره نیاز های جنسی مون با خونواده ها حرف بزنیم ؟

چقدر از انواع روش های سکس ، بیماری های مقاربی و یا بصورت کلی تر از دستگاه تولید مثل بدن نه بصرف شوخی بلکه کاملا جدی میدونیم ؟

حتی گاهی قرار چیزی رو بهمون آموزش بدن ، مثل ماجرای نحوه شیر دادن به نوزاد انقدر عحیبه برامون که باهاش فقط شوخی میکنیم تا اونو جدی بگیریمش .

بالاتر گفتم که همون اتفاق داره دوباره میفته ، دقیقا صرف محدود کردن میزان مطالعه به فضاهای مجازی اونم بدون آگاهی از نحوه عملکردشون خواسته یا نا خواسته کمک به استفاده و تبلیغ دیدگاه های گروهی خاص که شما توی رفتار مجازیتون از اونها بازدید کردین .

شاید جالب باشه که حتی این گره خوردن رابطه بین زندگی با فضای مجازی حتی در مهد کامپیوتر هم میتونه در دسر ساز بشه و از بین دو کاندید کسی انتخاب بشه که هیچ تفکری بصورت رسمی ازش حمایت نکرده .

آدت نمی کنیم :

این روزها که حرف از برابری در جامعه مطرح شده قبل از اینکه خواسته یا ناخواسته بخوایم از تفکری حمایت کنیم ، اول از هر چیزی باید آگاهی پیدا کنیم که دقیقا نیاز و خواسته ما چیه ،آیا با گرفتن این حق حقوق دیگه ای رو از دست نمی دیم ؟ مهمه که به این نکته توجه کنیم  عواقب هر خواسته ای چی میتونه باشه ؟ مهمه که بعد از این موارد یاد بگیریم نحوه درست مبارزرو .

بیاد داشته باشیم که :

تاریخ تسلسل اشتباهات آدمی چرا که از تاریخ هیچوقت درس نمیگیره .

چی شد زبان یاد گرفتم

چند روز پیش مطلبی از ارشاد خوندم راجع به زبان یادگرفتن ، دیدم جالبه بزار منم داستانمو راجع به یاد گرفتن زیان با شما به اشتراک بزارم .

برعکس ارشاد که میگه من اصلا کلاس زبان نرفتم ، من رفتم ، تقریبا میتونم بگم خیلی زیاد هم رفتم . به جرات میتونم بگم که علاقه شدیدی هم به یادگیری داشتم ، اما هرچی که جلوتر میرفتم و بیشتر یاد میگرفتم کمتر قانع میشدم که بتونم به خودم بگم کسیم که زبان بلده و خارجی ها میتونم به راحتی ارتباط برقرار کنم .

این ترس من به عدم توانایی ارتباطم با شخصی که خارجی بود برمیگشت به اینکه کل زمان زبان آموزیم توی کلاس و یا با دیدن فیلم میگذشت ، یجورایی ترس از ایجاد رابطه با یک نفر دیگه ای که هیچی از زبون من نمی فهمه ، اینکه سوتی بدم توش از اول مانع ایجاد میکرد برام .

برای یاد گرفتن هر زبانی شما باید به چهار مهارت اصلی ، خواندن ، نوشتن ، صحبت کردن و شندین که هرکدوم بخشی از نیاز شمارو برآورده میکنن . داستان یاد گرفتن زبان برای من یجورایی شبیه به ماجرای ارشاد ، با این تفاوت که ارشاد شروع کرد به یادگرفتن تا بفهمه قصه چیه اما من گوش میکردم تا بتونم بنویسمش .

بالاتر گفتم که کلاس زبان تقریا زیاد رفتم ، هر چی هم جلوتر میرفتم کمتر راضیم میکرد جون همیشه یجای قصه می لنگید تا اینکه یبار  سرکلاس بهمون تمرین دادن که متن یکی از قصه هایی که از نوار کتاب پخش میشد بنویسیم و ببریم .

یادمه یه ضبط پاناسونیک بزرگ داشتیم  که بیشتر در حکم دکوری داشت تا پخش کننده و این تکلیف برای یک پسر ۱۳ چهارده ساله مجوز استفاده از لوکسترین دکوری خونه رو براش به ارمغان آورده بود (: .

تمام طول چند روزی که تاجلسه بعد کلاس داشتیم انقدر گوش کردم تا تونستم بیشتر متن داستان روی کاغذ بیارم . این تجربه انقدر برام شیرین بود که درس های جلوترم گوش میکردم تا سرکلاس بتونم حرف بزنم و یجور انگیزه جدیدی برام ایجاد کرد .[دیدین توی بازی های کامپیوتری ، عمر بازیکن شروع به کم شدن میکنه تا جایی که یجا تموم میشه ، بعد یهو یجا یک انرژی بدست میاره وعمرش زیاد میشه ، منم دقیقا تو همین وضع بودم (:]

گوش کردن توانایی  منو توی نوشتن و خوندن خیلی بالا برد ، به قول یکی از دوستان درک مطلبم (: تقویت کرد اما توی توانایی ارتباط برقرار کردنم بشدت هنوز ضعیفم .

اصولا برای یاد گرفتن زبان شنیدت و حرف زدن از هرچیزی مهم تر و واجبتره ، چیزی که توی مدارس ما اصلا وجود نداره و همونیم که وجود داره جدیدا دارن حذفش میکنن (:  : این بیشتر شکل یه جوک بانمک میمونه تا خبر واقعی اما گویا داره اتفاق میفته .

توصیه من به شما :

قبل از اینکه بخواین بنویسین حتما ترستون از حرف زدن از بین ببرین . برای یاد گرفتن یک زبان جدید باید مثل یک کودک که تازه میخواد حرف زدن و یاد بگیره اول باید خوب بشنوید و بعد جرف بزنید ، حتی اگه نتونین چیزی که میگین بنویسین و یاد معنی تک تک کلماتی که به کار می برین بدونین.

در یاد گرفتن زبان شما باید به دو جنگ برین ، جنگ اول ، جنگ با ذهن شماست باید کلمات و انقدر تکرار کنین که به قول قدیمی ها بشه ملکه ذهنتون ، این امر با تقویت قدرت شنیداریتون ایجاد میشه و جنگ دوم ، جنگ با ترس شماست که بتونین کلماتی که توی ذهنتونه به زبون بیارین ، این امر هم با تقویت توانایی صحبت کردن بوجود میاد و تقویت میشه .

در نقد و حمایت از نظرات رضا سیاح در رابطه با کنجکاوی

امروز رضا سیاح در رویداد صبح خلاق تهران سخنرانی داشت و از قضا من هم حضور داشتم و این برنامه رو دنبال میکردم . موضوع این ماه رویداد در رابطه با کنجکاوی بود و رضا سیاح نظراتش و راجع به این موضوع با بقیه به اشتراک گذاشت .

در نقد و حمایت از نظرات رضا سیاح در رابطه با کنجکاوی

شاید اگر بخوام همه این سخنرانی رو توی یک کلمه خلاصه کنم ، همه اشاره به یک عبارت داره و اونن تاثیر محیط پیرامونی روی دید افراد بر زندگی . 

این در کلیت قضیه کاملا درست و بدیهی به حساب میاد ، اما چیزی که باید بهش اشاره کنم اینکه من کجای داستان قرار میگیرم . بزارین واضح تر حرف بزنیم ؛رضا سیاح توی سخنرانیش بارها به این اشاره کرد که تاثیر صنعت فرهنگ سازی که باعث میشه آدما هر کاری انجام بدن ، از اینکه در آینده میخوان چیکاره بشن تا چه کاری انجام میدن ، ترس از تنها شدن باعث خیلی از دلسردی ها میشه و … اما چنتا نکته هست که به نظرم باید بیشتر بازشون کرد .

بزارین مثال بزنم ؛ من به عنوان یک پسر در جامعه آماری مرد توی جامعه این رشد کردم که تقریبا محدودیت های زیادی داره از تحصیل تا رفتن به سربازی تا ازدواج ، انتخاب شغل و خیلی چیزای دیگه ، تقریبا هیچکدوم از مواردی هم که بالا بهشون اشاره کردم و نمیشه نادیده گرفت چرا چون همین صنعت فرهنگ سازی بمن فشار میاره که دنبالشون برم .

مثلا ، اگه تحصیل نکنی کاره خوب گبرت نمیاد ، اگه سربازی نری هیچ کاری نمیتونی بکنی جون همه کارت پایان خدمت میخوان ازت ، برای ازدواج همین طور کارت پایان خدمت لازم داری که کار پیدا کنی ، کار پیدا نکنی درآمد نداری درآمد نداشته باشی نمتونی ازدواج کنی و این یعنی تا آخر عمر باید تنهایی سر کنی ، اینا همش تاثیرات صنعت فرهنگ سازه اما چطور میشه توی همین جامعه با همین شرایط میتونه خلاف جهت شنا کنه بره دنیال آرزوهاش .

تقریبا همه کسانی که یجواریی با کامپیوتر سر و کار دارن اسم هایی مثل بیل گیتس ، استیو جابز  ، مارک زاکربرگ و …. شنیدن اینا کسانی هستن که درس نخوندن و رفتن دنبال آرزوهاشون .

رضا خودشم بارهای این قضیه رو بهش اشاره کرد که کنجکاویش باعث شد بره دنبال آرزوهاش و اینکه این آدما هم کنجکاویشونه که بردتشون به این سمت ، اما چیزی که برای من سوال اینه که چرا همه اینطور نمیشن وقتی که کسایی و داریم که تونستن ؟ – این بدبینانه نیست که این عدم دنبال کردن کنجاوی هامونو  گردن فرهنگ پیرامونی خودمون بندازیم ؟

البته اگه بخوام به زبون کامپیوتری بگم این وضع مثل استاده از ویندوز یا لینوکس ، ویندوز با همه چیزای آماده ای که توی خودش داره و اینکه خیلی جاها داره دست کاربرشو باز میزاره اما بازم خیلی موارد و داره تحمیل میکنه ، اینکه سیستم عاملی داشته باشی که همه استانداردهاش تحت نظره یک شرکت خاص باشه خیلی ترسناکتره تا اینکه جامعه خودش استانداردهاشو مشخص کنه .

دیدباز یا متن باز فرقی نمیکنه مهم اطمینان و ریسک پذیریه

اگر از یه خوره کامپیوتر بپرسین دنیا به چند بخش تقسیم میشه احتمالا جوابی که می‌شنوین اینه که ،دنیا به دو بخش متن باز و بسته تقسیم میشه ساده ترش مبشه لینوکس و ویندوز .

این چیزه درستی که نرم افزار جز لاینفکی توی زندگی امروز به حساب می‌آید و بیشتر سخت افزاری که ما توی زندگی ازشون استفاده میکنیم با یه نرم افزار کار میکنن.

وقتی میگیم سخت افزار لزوما کیس و بصورت سنتی تر کامپیوتر های رو میزی نیست ، سخت افزار میشه هر چیزی از جاروبرقی ، ماشین ریش تراش که ساده ترینان تا ماشین های توی خیابون همشون به نوعی از نرم افزار دارن استفاده میکنم.

به نوعی بهتر بگیم که صنعت نرم افزار صرف زمانی کارکرد داره که با صنایع دیگه گره خورده باشه . امروز توی مترو با اتفاقی مواجه شدم که شاید بامزه به نظر میاد اما نشون از عمق فاجعه داره .

[دیدباز یا متن باز فرقی نمیکنه مهم اطمینان و ریسک پذیریه]

دستگاه کارتخوانی که مسافرین مترو ازش استفاده میکنند از یک سیستم عامل ویندوزی استفاده میکنه که دچار مشکل شده . شاید در ابتدا قضیه بامزه باشه چون نمونه های زیادی توی دنیا از این دست اتفاق افتاده و تقریبا دیگه عادی داره میشه .

اما قسمت فاجعه بار قضیه اینجاست که جدای از اینکه هزینه خرید و راه اندازی همچین دستگاهی چقدره و از کجا و چطوری داره تامین میشه ، اینکه چرا در ساده ترین و پیش پا افتاده ترین ابزار های مورد استفاده توی جامعه ما هم باید از یک ابزار بسته اسفاده بشه .

شاید لازم باشه که در بعضی موارد خاص از ویندوز هم استفاده بشه یا اصلا نیاز سازمان به شکلی طراحی شده که حتما با ویندوز حل میشه اما نکته ای که نباید فراموشش کرد اینه که ؛ تا من به عنوان کارفرما نخوام از محصولی که دارم ازش استفاده میکنم به درستی استفاده کنم تا در موقع لزوم  منو منتظر نزاره شاهده تکرار این ماجرا هستیم .

اطمینان و قدرت ریسک پذیری که کمک میکنه مشکلی مثل بالا پیش نیاد . من کارفرما باید اطمینانم و به روش های جدید بالا ببرم و در کنار اون قدرت ریسک پذیریمو افزایش بدم تا بتونم اطمینانی که دارمو به کار بگیرم .

نباید فراموش کرد که ، این دوتا یعنی اطمینان و ریسک پذیری باهمن که معنی پیدا میکنن . 

راه حل  :

همونطور که اول گفتم ، تقریبا هر گیک کامپیوتری با برد رزپری-پای آشنایی داره . (یک رایانه تک-برد  در اندازه یک کارت اعتباری است کهبنیاد رزبری پای آن را ساخته است تا آموزش علوم رایانه را در مدرسه‌ها تشویق کند. )

با کمک رزپری – پای میشه همین دستگاه و ساخت با کمنرین هزینه ممکن اما نکته اینچاست که به جای ویندوز میشه از لینوکس استفاده کرد و دیگه به همچین مشکلی برنحورد .

من اصلا هدفم کوبیدن ویندوز و بالا بردن لینوکس به عنوان دو سیستم عامل نیست ، نه بلکه میخوام بگم توی این روزها که سرعت در ارائه سرویس داره جرف اول میزنه چرا ما بهش توجهی نمیکنیم .

اگه مشکل هزینه است که با تغییر ساختار میشه هزینه رو به حداقل رسوند ، اگه نبود نیروی سازنده و متخصص که اگر قدرت اطمینان و ریسک پذیری مونو افزایش بدیم این مشکل هم حل میشه .

 پ ن :

اروری که در بالا میبینید این جمله است :

مشکلی غیر منتظره ای اتفاق افتاده برای ویندوز ، حال با زدن دکمه quit سیستم عامل را ریستارت کنید و یا با زدن دکمه detail جزییات این اتفاق را مشاهده کنید (:

جوراب هایی که جهانی شدن تا فرهنگ که نباید بهش نگاه تجاری داشت

چند وقته که خبری توی رسانه ها داره میچرخه به این مضمون که نخست وزیر کانادا جوراب های رنگی پوشیده و بعد گفته شد که این جوراب ها رو پسری که سندرم داون داره طراحی کرده و آقای نخست وزیر اونو پوشیده که ازش حمایت کنه .

پشت سرش هم جمله این حرکت چنتا لایک داره یا اگه از کارش خوشت اومد ی قلب بزار زیاد میبینیم . [یعنی فقط میخوام بدونم کی بار اول این جمله گفت چنتا … تو روحش نثار کنم (: ]

اصولا انگار ما عادت کردیم که فقط یک تراژدی میتونه ایده یک تغییر بزرگ باشه

رویکرد افراد با توجه به فرهنگی که ازش میان
جوراب هایی که جهانی شدن تا فرهنگ که نباید بهش نگاه تجاری داشت قابل تفسیره ،همین آقای نخست وزیر از روزی که انتخاب شد خبرساز بوده؛ به خصوص به خاطر جوراب هاش . مثلا میشه به چنتاش اشاره کرد ، صحبتش در مورد مصرف ماریجوانا یا مثلا مسابقش به نفع خیریه .و البته خالکوبی روی بازوش . این ویژگی ها به طور خاص توی جوراب هاش دنبال شدن و خیلی از جاها آقای ترودو با جوراب هاش سعی کرده پیامی خاص و مرتبط برسونه .

مثلا این جوراب‌ها رو در گی پراید کانادا پوشیده تا بگه طرفدار عشق بین آدم ها است و خود آدم ها هستن که انتخاب می کنن عاشق کی بشن:

جوراب هایی که جهانی شدن تا فرهنگ که نباید بهش نگاه تجاری داشت

آدمایی هستن که بدون اینکه دنبال دلیل خاص و خفنی باشن حتما کارای جالب و قابل توجهی میکنن که پشتش کلی ایده و حرف داره . قصه اینجاست که شاید یه جوراب چیزه خیلی مهمی نباشه اما وقتی در عمل میاد خیلی کارهای بزرگی میکنه . بزارین ساده تر حرف بزنیم ، توی کشور ما تنها زمانی که حرف از جوراب میشه نزدیک روز پدره و به عنوان یکی از نخ نما ترین شوخی های تاریخ طنز ازش استفاده میشه .

این شوخی به راحتی توی فضای رسانه ای پخش میشه و همه بهش میخندیم اما اگر به قدرت رسانه اعتقاد داشته باشین ، اینکه سالها تکرار بشه به مرور تبدیل میشه به فرهنگی که مردم باور میکنن که حتما باید جوراب کادو بدن .

اینکه هر رویدادی اینقدر بزرگ کنیم اصلا اتفاق جالبی نیست ، تبلیغ هر چیزی دو جنبه داره هم جهت سو ، هم جهت مثبت نکته اینجاست که چطوری تبلیغ باید کرد ؟

چطوری تبلیغ باید کرد ؟

بزارین یک مثال دیگه بزنم ، ما به عنوان کشوری که تاریخ کهنی داره همیشه معروف بودیم ، یعنی به حدی که زمانی که بچه ای به دنیا میاد اولین چیزی که بهش میگن راجع به تاریخ کشورش اینه که (( تو توی کشوری به دنیا اومدی که ۷۰۰۰ سال قدمت داره )) خوب این کاملا باعث افتخاره .

قسمت دوم میگن که (( کشور تو پر از مشاهیر و دانشمندای بزرگ )) اما کنارش یه جمله هم زیاد میشنوه که (( اما سرانه مطالعه توی کشور تو از خیلی از نقاط دنیا کمتره)) ، خب جرا اینطوریه ؟

جوابش سادست ، اینه که مارو عادت دادن به مصرف لحظه ای ، اما شعار اینکه مصرف گرایی ضرر داره . ساده ترین نوعش رو میگم توی قدم اول کتابخونه ملی ما شرط عضویتش فقط داشتن کارت دانشجویی کارشناسی ارشد و بالاتره ؟ یعنی کسی که مدرک لیسانس داره حق نداره از منابع کتابخونه ملی استفاده کنه .

یا نمایشگاه کتاب تهران که به طرز جذابی خیلی با نمک اجرا میشه ، دقیقا در اوج امتحانات مقاطع مختلف تحصیلی نمایشگاه کتاب برگزار میشه و ایقدر که جزییات داره کلیت ماجرا که همون کتاب باشه دیده نمیشه .

تصور کنید که میخواین برین و کتاب بخرید اما غرفه فروش عروسک میبینید اونجا ، این جدا از شلوغی و بی برنامگی و مشکلاتی که هرسال وجود داره . اینکه از فرهنگ بخوایم پول دربیاریم چیزه بدی نیست اما نه به هر شرطی . به نوعی هدف اصلا وسیله رو توجیح نمیکنه . نمونش تبلیغ خرید کالای ایرانی .

حب من به عنوان یک ایرانی وظیفه خودم میدونم که از کالای ایرانی استفاده کنم اما وقتی میبینم رئیس جمهوری که منتخب مردمه فقط توی بازه انتخاباتی میاد و از خودرو داخلی استفاده میکنه اما بعد از انتخاب شدن از بروزترین و آخرین مدل ماشین خارجی استفاده میکنه با این توجیح که میخوایم به خارجی ها نشون بدیم که ما هم آره، این حس بهم دست میده که … فرضم میکنن و منم ترجیحم میشه تولیدات خارجی .

نکته ای که نباید فراموش کرد :

چرخه مدیریت توی هر نظامی از یک خانواده تا یک شرکت ، سازمان و حتی یک کشور، چرخه از بالا به پایینه . این تنها چیزیه که توی هر جامعه ای یکسانه ،  ما اگر واقعا میخوایم پیشرفت کنیم چرخه فرهنگیمون باید از بالا به پایین باشه ، اینکه اول من به عنوان یک مدیر از تولید داخلی استفاده کنم تا زیر دستمم از محصول داخلی استفاده کنه ، نه اینکه من مدیر از محصول خارجی استفاده کنم و به کارمندم بگم تو از محصول داخلی استفاده کن .